وای چیکارکنم سر دو راهی موندم نمی دونم چیکارکنم از یکطرف واسه مسابقات کشوری شنا انتخاب شدم از طرفی تو تیم سینکرنایزم......... مربی شنامونم گفته باید اصلا در هفته شش شب رو غیبت نداشته باشی وگرنه 5000 هزار تومان
جریمه میگیره به ازای هر جلسهههههههههه از طرفی هم باید در هفته پنج بار برم واسه سینکرنایزم(رقص در اب)که حذف نشم حالا مسابقه سینکرنایزم اسفند.............تازشم مسابقات شنام از 8دی تا13دی درست موقع امتحانامه...حالا یا باید برم تو تیم شنا یا تو تیم سیکرنایز ./////////من تازه رفتم تو تیم سیکرنایز نمی خوام غیبت داشته باشم حالا همین الان که من از تو تیم اومدم بیرون واسه مسابقه باید برم ........تورو خدا میبینی شانسو /ما اگه شانس داشتیم اسممون شمسی خانم بود
+
تاريخ دوشنبه 23 آذر1388ساعت 6 بعد از ظهر نويسنده asal
|
امروز امتحان زیست داشتیم از چهار فصل ولی من دیروز فقط دو فصلشو خونه بودمو حوصله بیدارشدن صبح رو نداشتم واسه همین خوابیدمو باخیال راحت ساعت 7.30رفتیم مدرسه(خواب موندیم) ساعت اول امتحان زیست داشتیم تو کلاسمون اکثریت نصفه خونده بودن چون وقتی نداشتیم .......باز خوبه من همون دوفصلو خونده بودم خواهرم که همونم نخود اخه دیروز مسابقه داشت وقت نکرد که بخونه...شانسمون گرفت دبیر دیر اومد وگرنه یک منفی میگرفتیم چون دیر رسیدیم مدرسه ...وقتی دبیر اومد همه یک جوری بودن که دبیرمو باخودش میگفت ما چقدر خوندیمو واسه نمره بیست اومدیم واسه همین گفت امتحان نمیگیره.............همهی بچه های کلاس از خوشحالی در حال پرواز کردن بودن منم که دیگه نگو یعنی خطر از کنار گوشیمون گذشت ........زنگ بعدشم واسمون از اتش نشانی یک اقایی اومده بودو برامون توضیح می داد که چه جوری باید اتیشو خاموش کنیم این زنگمونم رفت ..زنگ اخرم دبیرمو 15دقیقه درس داد بعدشم بیکار بودیم کلا خیلی روز باحالی بود.
+
تاريخ سه شنبه 17 آذر1388ساعت 1 بعد از ظهر نويسنده asal
|
امروز رفتیم عید دیدنی ولی فقط سه تا جا رفتیم خیلی کم بود اخه مگه این خرس مهربون (خواهرم)حاضر میشد.....به سلامتیتون ساعت 12از خونه رفتیم بیرون حالا من از ساعت10.30حاضر بودم ها....بالاخره از خونه زدیم بیرونو رفتیم خونه دخترخالم خودش که سید نبود ولی شوهرشو بچه هاش که سید بودن......... هنوز نشسته مامانم گفت بلندشیم هنوز قند چاییم تو دهنم اب نشده بود....عیدیمونو گرفتیمو رفتیم از پله ها پایین که خالمو دیدیمو داماد بزرگششششششششش.. دامادش اومد جلو بهم گفت شما که سید نیستین به هرحال نمیشه روبوسی کنیم ..... منم میخواستم کم نیارم گفتم اگه سید بودم باهاتون روبوسی میکردم (گفتم روز عیدی خوشحالشون کنم یکم بخندیم)از اونجا رفتیم خونه ی دختر خاله ی دیگم اونجاهم 5دقیقه ای نشستیمو زدیم بیرون.....بعد اونجا رفتیم خونه ی یکی از فامیلای مامانم که خیلی شبیه اقاجونمه خلاصه فکرکنم از همه بیشتر اونجا بودیم حدود20دقیقه میشد...........از اخر رفتیم عید دیدنی اقاجون مادرجونم سر خاکشون کاش بودن هنوز(روحشون شاد یادشون گرامی)...وقتی از سر خاک برگشتیم میخواستیم بریم رستوران ولی3ظهر بود وتمام رستوران ها غذاشون تموم شده بود واسه همین مجبور شدیم غذا های شب پیشو میل کنیم اینم از روز عید امسال ما.
+
تاريخ یکشنبه 15 آذر1388ساعت 4 بعد از ظهر نويسنده asal
|
+
تاريخ شنبه 14 آذر1388ساعت 10 قبل از ظهر نويسنده asal
|
وای چقدر روزا خسته کننده شده/دیگه داره رو اعصابم پیاده روی میکنه.میگین براچی؟اخه اگه شما دو هفته پشت سرهم که هنوز دوهفته دیگه هم باید بهش اضافه بشه رو ساعت 12بخوابین3صبح بلندشین همش درس بخونین اعصابتون خورد نمیشه.تازشم سرکلاس بیحوصله باشی دیگه بدتر ازاون که امتحاناتم سخت باشه یعنی اصلا از تو کتاب نباشه اعصابتون خورد نمیشه.اهههههههههههههههههههههههههه ....جون من یک برنامه ریزی باحال به من بدین البته هر روزش 3 ساعت کلاس دارم ساعت یک از مدرسه میام......
+
تاريخ دوشنبه 9 آذر1388ساعت 7 بعد از ظهر نويسنده asal
|

امروز تولد معلم گلم بود واسش سه شاخه گل که خودم درستش کرده بودم بردم خودم که خیلی خوشم اومد بود از کارم واقعا هنرمندم (بزنم به تخته)امیدوارم ... خوشش بیاد.........البته ... بهم یادگاری زیاد داده.
+
تاريخ چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 6 بعد از ظهر نويسنده asal
|
سلام.اولا بهم تبریک بگین ..اگه گفتین واسه چی؟فکرکنین ....یکم بیشتر فکرکنین......واقعا نمی دونین.باباجان داره دندونای عقلم درمیاد(تا دوماه دیگه چهارتاش درمیاد).به نظرتون چرا دندون عقل در میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............خودم میگم دارم عاقل میشم......خواهرم میگه همون یکم عقلیم که داشتی پرید...راست میگه؟

.شما چی میگین..اخه دندون عقل من داره یک سال از حالت عادی زودتر درمیاد...
+
تاريخ جمعه 29 آبان1388ساعت 12 بعد از ظهر نويسنده asal
|